خرید بک لینک

درباره سایت

You left me

امکانات وب

۲۵ * دیگه دوسش ندارم نه دیگه نمیتونم دوسش داشته باشم کسی که من عاشقش بودم دیگه وجود نداره من این آدم بی رحمِ سنگدلو نمیشناسم اصلاً..=) ولی هنوز وقتی بهش فک میکنم بدترین حس دنیا میاد سراغم دیگه دلتنگش نیستم.. نه.. ولی دلم واسه اون روزایی که هرروز صبح یه دلیلی واسه از خواب بیدار شدن داشتم تنگ شده... قلبم خیلی وقته تند تند نزده دستام خیلی وقته که دیگه نمیلرزن خسته شدم چرا تموم نمیشه..؟ حتی حالا که دیگه دوسش ندارم شایدم دارم... :) چرا زندگی انقد پیچیدست چرا ؟ چطوری تونستی توی چندماه انقد عوض شی؟ عوضی.. ...! ¡

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:00

۲۶ * واقعاً حال مزخرفی دارم. دلم میخواد با یکی حرف بزنم ولی ..نه اینکه کسی نباشه ها..هست.ولی من نمیتونم مزاحم مردم بشم و وقتشونو با خزعبلاتم بگیرم.درواقع حالا که فک میکنم من تا حالا رو در رو با کسی درد و دل نکردم،فقط نشستم جلوشون و قبل از اینکه حتی یک کلمه حرف بزنم شروع کردم به عر زدن واسه همینه که هیچوقت به نتیجه نمیرسم.بازم هرشب میبینم که دارم لابهلای اشکام خفه میشم..و هیچوقت حالم خوب نمیشه.کم کم داره باورم میشه که دیگه قرار نیست حالم خوب بشه.خب،با واقعیت باید کنار اومد دیگه.چه میشه کرد. ¡

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:00

۲۷ * یه عقده ای تو مدرسمون،برگشته به همه گفته “بعضیا انقد زشتتننن که میرن موهاشونو چتری میزنن که یه کم قیافشون بهتر شه!!" اولش که اینو شنیدم انگار که یه سطل آب یخ خالی کردن رو سرم.چون تنها کسی که تو مدرسه مدل موهاش چتریه منم!(._.) بعد با خودم گفتم وات د هل؟این یارو تاحالا قیافه خودشو تو آینه دیده که برمیگرده به من میگه زشت؟؟؟من از نظر خودم زشت ترین آدم روی زمینم ولی هرکی همچین حرفی راجع به من بزنه خیلی غلط کرده:))والا!منم اگه بخوام راجع به اون نظر بدم خیلی چیزا میتونم بگم!مثلاً اینکه قیافش منو یاد غول بیابونی میندازه!میتونم به این اشاره کنم که چاقه و موهاش شبیه سیم ظرفشویی می مونه! اشکالی ندا

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:00

۲۸ * هرشب و هرشب یادم میاد که ده قدم باهم فاصله داشتیم و من نمیتونستم از پشت اون غرفه های لعنتی بیام بیرون که ببینمش،نمیتونستم صدای لطیفشو بشنوم،نمیتونستم برم به پاش بیفتم و بگم یا منو بکش یا دیگه نرو...اون نمیدوست که توی فاصله یِ چندقدمیش دارم عر میزنم،هرچند اگر میدونست هم براش فرقی نداشت.بعد از اون روز بارها و بارها به خودم و بقیه گفتم که دیگه دوسش ندارم..ولی زر مفت بود..همش... هیچوقت تو زندگیم انقد احساس ضعیف بودن نکرده بودم.هیچوقت انقدر احساس احمق بودن نکرده بودم.من فقط یه احمق بودم که تو هرجور دلت خواست بازیم دادی و میدونی دردناک ترین بخشِ ماجرا چیه؟اینه که میدونم این آخرین شبی نیست که

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:00

زندگی چقدر بی ارزش به نظر میرسه..:)

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:00

۳۰ * خیلی خیلی خیلی وقت پیش هم یه بار دلم اینجوری برات تنگ شده بود.. بغلت کردم..چیزی نگفتی..دستای مهربونت دورم حلقه شدن.. ضربان قلبم انقد تند شده بود که میترسیدم بقیه متوجه بشن =) با اون دستای قشنگت کمرمو نوازش کردی..سرمو فرو کردم تو گردنت...توی اون فرورفتگی قشنگ روی گردنت که خیلی دوسش داشتم:) - خب دیگه... صدای قشنگت قلبمو لرزوند..از تو بغلت اومدم بیرون.گیج بودم. - گود لاک!=) نمیفهمیدم چی میگی..فقط صداتو میشنیدم=)صدایِ یه آدم معمولی نبود که :) صدای عشقم بود،صدای همه چیزم بود..صدای همه یِ زندگیم..صدایی که یه سال و یه ماهه که شنیدنش شده آرزوم..یادته یه بار بهت گفتم صدات... - مور مورت میکنه؟:

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:00

۳۱

*

ماه رمضونم که تموم شد...۵ کیلو کم کردم:| امروز که خودمو وزن کردم ۴۸ کیلو بودم:| دلم نمیخواد لاغر شم.لاغر بشم خیلی زشت میشم:| همین الآنشم به قدر کافی زشت هستم:|ننم میگه به خاطر کم شدن آب بدنمه و بعد ماه رمضون وزنم برمیگرده.امیدوارم راست بگه:|

¡

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:00

دلم صداتو میخواد..

چقد پررو شدم جدیداً چه آرزوهایِ محالی دارم :))

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:00

۳۳ * مدتیه که یه نفر بدجوری ذهنمو مشغول کرده.یه نفر که اصلاً بهش نزدیک نیستم و شاید دو سه بار بیشتر باهم حضوری حرف نزده باشیم.نمیدونم چرا ولی خب اون به نظر میاد که تو یه حالت دپرشن مزخرفیه (مثل خودِ من)و با اینکه اصولاً به من ربطی نداره دلم نمیخواد ناراحت باشه ،ناراحتیش بدجوری ناراحتم میکنه و خب من به جز یه دلداری مؤدبانه کار بیشتری از دستم برنمیاد.یعنی ،خب،شاید اگه روابط اجتماعیم یکم قوی تر بود ...هوووف.بیخیال. ¡

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:00

۳۴ * یه عطر لامصب داشتم که فقط صرفاً چون بوی اونو میداد خریده بودمش.این کارگرایِ لعنتی ای که قرار بود وسایل جدید اتاقمو بیارن اتفاقی انداختنش پایین شکست .و من خبر نداشتم تا شب که رفتم تو اتاق تا بخوابم.و نیازی به توضیح نیست که چه حالی شدم وقتی رفتم تو اتاق:))) اما بعد مدتها این اولین باری بود که بدون گریه و فشار عصبی خوابیدم.تا خود صبح همش حس میکردم تو بغلشم :)))) ¡

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:00

صفحه بندی